تبليغاتX
ارغوان های ریخته

ارغوان های ریخته

هم اکنون بپرس / از من / که پاسخی ندارم

.....به بهانه نمايشگاه مجسمه هاي سنگي سيروس نوذري  ( 6 تا 12 ارديبهشت ماه )  خانه هنرمندان شیراز

بر کهکشان

دست می کشم .

نرمای سنگ جویبار  

      در باور من هر آنچه حضور دارد  ، " هست " ، هستي به معناي زندگي . . آنچه نيست حيات ندارد . و چيست در كاينات كه نباشد ، جز عدم كه نيست ؟ از اين رو در جهان ذهن من " نيست " وجود ندارد . پاره سنگي كه در گوشه اي از جهان فراخ ، كنار رودخانه اي ، صحرايي ، كوهي ، بر ديوار خانه اي يا سياره اي ديگر افتاده ، حضور دارد  ، و اين حضور او يعني حيات . ما نه تنها به جسم اشيا كه با جان آنها سرو كار داريم . با شيئيت آن ها ، كه آميزه اي از جسم و جان آن هاست در آميخته ايم ، بي كه خود بدانيم .

      شيي ، در نگاه من همان جايگاهي را دارد كه هر جاندار ديگر . زيرا همه و همه در كالبد عظيم جهان حضور يافته ايم ، گاه كنار هم ، گاه به فاصله ي كهكشان ها از يكديگر . از اين رو از آغاز كار با سنگ مي دانستم كه اجازه ندارم تصرفي در جان و جسمشان كنم . مي دانستم آن ها خود به من مي گويند كه چگونه باشند . بيش و كم متعهد بودم ضربه اي بر آن ها وارد نياورم و جهد كرده ام سنگ را نيازارم . و فكر مي كنم - شاخص ترينشان - خلاصه ترين آن هاست كه به ذات خود نزديك ترند .

      ... و اين سنگ ها به شعرهاي كوتاهم بسيار نزديك اند : خلاصه ، فشرده  و ساده . شعرهايي كه از كلمات مي گريزند تا ما را به "  خاموش - خواني " خود دعوت كنند ، همانند سنگ ها كه خاموشند و تنها در خاموشي بايد نگاهشان كرد . زيرا در خاموشي ست كه فرصت گفت و گو فراهم مي آيد ، گفت و گويي بي حضور كلمات .

      بر اين باورم كه واژ ه ها ، واسطه اند تا اشيا آن گونه كه هستند باشند و مختصات خود را بيرون از ذهن ما - نه آن گونه كه ما به آن ها نسبت مي دهيم - آشكار كنند . و اين تنها زماني امكان وجود خواهد يافت كه در رويارويي با شيي به ندانستگي رسيده باشيم ، زيرا دانستگي شيي را از معناي درونيش تهي مي كند .

      با سنگ ها صميمي باشيم تا فرصت نزديك شدن به آن ها فراهم آيد . ورنه دوري هميشه در كمين است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:36  توسط سیروس نوذری  | 

 

( ۱)

هم امشب

هزار کهکشان

میان چالاب های بهاری

 

(۲ )

باد  ، خفته یا بید ؟

یا من ،

که بیدار مانده ام

 

( ۳ )

بهار

بچه گربه نمی دانست

رسم پاره کردن گننجشک

 

( ۴ )

ریشه در سنگ بسته بادام

تا شکوفه هاش

                  در افتد

 

( ۵ )

باد

بوی ریحان می برد

بوی بادام می آورد

 

( ۶ )

برکه ی بهاری

ندانستم آب بنوشم

یا آسمان

 

( ۷  )

 

هم در این ریز - بار بهار

سنگی

          کنار جویبارش 

( ۸ )

دور از جهان ما

پشته ای

با شقایق هایش

 

( ۹ )

پشت تپه ها شکفته اند

همین ها

       که نامشان نمی دانم

 

( ۱۰ )

کدام پیش دستی می کردیم

تبریک عید را

اگر  " شاپور " زنده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:30  توسط سیروس نوذری  | 

 

از این شامگاه

چیزی بر جهان افزوده شد

ماه ی که دیگر نمی تابد

 

(۱)

ایرج صف شکن تلفن زد که منصور برمکی در حال احتضار است و در بیمارستان سعدی شیراز . و این به نیمه پائیز بود . آن جور که او به من می گفت گویا شاعر  دم دمای مرگ است و شتابناک رفتن . برخاستم و به راه افتادم که پیش از آن در  چرت  بعد از ظهر بودم .

(۲)

بیمارستان ٬ همیشه بیمارستان است . کسالت بار ٬ و از در و دیوار پاکیزه اش اندوه می بارد و اضطراب که این دو همزاد همیشگی هم اند و بی گمان هر آدم اهل درد ٬ همنشینی این دو را تا مغز استخوان احساس کرده است .

منصور برمکی آن جا بود . بلند بالا با سری بزرگ ٬ صورتی استخوانی ٬ موهایی پرپشت و جوگندمی ٬ تمیز و آراسته که همسرش تازه حمامش داده بود . شاعر بی رمق ٬ زرد و زعفرانی دراز به دراز بر تخت افتاده بود با یرقان چندین و چند ساله اش که گریبانش را رها نمی کرد .

همسرش تکیده زنی بود سفید و بور که هنوز بار سنگین وظیفه اش را به دوش می کشید . بار سنگین حضور شاعر و یک عمر سرکشی او را با بغض و سکوت سالیانش .

(۳)

گمانم سال ۱۳۵۶ بود که در خانه فرهنگ شماره ۲ شیراز برای حضور منصور برمکی شب شعری برگزار شد . در همان سال برای مهدی حمیدی شیرازی ٬ بیژن سمندر ٬ علیرضا  میبدی ٬ عبدالعلی دست غیب ٬ جلسات شعر خوانی و سخنرانی برگزار شد که این همه به همت زنده یاد جواد ابوالاحرار  مسئول آن خانه فرهنگ ترتیب می یافت .

شاعر ٬ پشت تریبون رفت و شعرهایش را خواند او در آن دهه و دهه پیش از آن ٬ شاعر بسیار مشهوری بود . شعر متعهد او به شعر شاعران بزرگ دهه چهل پهلو می زد . اهل نقد ٬ شعر او را با شاملو مقایسه می کردند  اما نمی نوشتند .

آن شب شعر " دریا دلان" اش  را خواند که شعر شناخته شده ای بود . من که در آن روزگار ده سالی از دوران برومندی او جوان تر بودم میان جمعیت به گوشه ای نشسته ٬ شگفت زده و با صدایی بلند از او خواستم آن شعر را بار دیگر بخواند  ٬ خواند و  با چه اشتیاقی ٬ که خود را در مقام شاعر خلق می دید .

به یاد نمی آرم آن شب چه کس ٬ چه گفت که شاعر پاسخش داد که : ای کاش اصلا دیوار نبود تا پنجره ای باشد . صد البته او به اختناق آن سالها اشاره می کرده ٬ وجهی از رفتار روشنفکری آن دوران . اما گذر روزگاران چنان بر سر او آورد که دیگر مجال حضوری نیافت تا جایی ٬ شبی شعری بخواند تا یکبار دیگر از آرزوی ویران شدن دیوارها بگوید .

(۴)

وقتی دفتر شعر " ریشه های ریخته " او در مجموعه ی حلقه ی نیلوفری منتشر شد ٬ هیچ صدایی بر نخاست ٬ هیچ کس در باره شعر او ننوشت . و این به سال ۱۳۷۱ بود . او نیز چون دیگر شاعران ندیده گرفته می شد . نه اینکه دیگر شاعر نباشد که بو د و تا مغز استخوان . اما زمانه دگر گشته بود و روزگار ٬ این قبیله را بر نمی تافت ٬ چه کوچک ٬ چه بزرگ و چه او که بی تردید شاعر قدری بود .

(۵)

انزوای او انزوای هنرمندان نسل او بود . خبر دارم که شعر می نوشت و خوب هم می نوشت .

- نقل قول می کنم از ایرج صف شکن شاعر ٬ اما نه کسی شوق خواندن داشت و نه او شوق انتشار شعرهایش را ٬ رابطه ای دو سویه ٬ بازار عرضه و تقاضا ٬ بده و بستان .....

مردم دیگر شاعران را نمی خواهند و شاعران که جز نوشتن وظیفه ای ندارند  ٬ شعرهایشان را درانزوا می سرایند . و تنها و تنها برای دیوار اتاقشان روخوانی می کنند . دیگر جایی گوش مفت و مجانی پیدا نمی شود که گوش ها پیش فروش شده اند ٬ مگر که اجباری در میان باشد که اکنون چندان تالار و سخنران هست که دیگر جایی برای شاعران باقی نمانده است . 

 (۶)

برمکی متعلق به نسل شاعرانی است که در دهه چهل به عنوان شاعران متعهد شناخته می شدند با چهره هایی عبوس که خشم و اعتراض جانشان را تسخیر کرده بود و باز تاب آن ٬ شعری تلخ و گزنده بود که جهان را بی دریچه و باد می دید .  کار منصور اما به آنجا کشید که دیگر حضوری نداشته باشد .البته نه در عمل شاعری که در میان جماعتی که بده بستان های تازه ی خود را یافته بودند و در آن هیاهو و معرکه گیری محلی برای او و امثالهم وجود نداشت .

با من شش نفر بودیم که دور تخت شاعر جمع شده بودیم : ایرج مهیمنی شاعر و نویسنده ٬ فیض اله شریفی منتقد ٬ ایرج صف شکن شاعر ٬ همسر منصور و من که سیروس نوذری هستم .در اتاقی بزرگ با هفت تخت دیگر در آن ٬ با هفت بیمار دیگر که در خاموشی خود درد می کشیدند و سکوت دردناک بعداز ظهر پاییزی شیراز را مزمزه می کردند .

صف شکن از او خواست شعری از خود بخواند . شاید بیشتر با این نیت که هوشیاری او را بسنجد . لحظه ای مکث کرد و چیزی به خاطر نیاورد بعد بی آنکه به ما یا به جایی نگاه کند " نغمه ی خوابگرد " لورکا را خواند :

سبز٬ تویی که سبز می خواهمت

سبز باد و سبز شاخه ها

اسب در کوهپایه و

زورق بر دریا

همان دم به فکر افتادم که اگر من جای او بودم و در آن احتضار ٬ چه شعری به یاد می آوردم . از خودم یا دیگران ؟ دیدم چون او شعر شاعر دیگری را به خاطر می آوردم ٬ و شاید این غزل عارف قزوینی را که در گیرو دار و هیاهوی مشروطیت سروده بود :

آورد بوی زلف توام باد زنده باد      ز آشفتگی نمود مرا شاد زنده باد

جست ارچه در وصال تو خسرو حیات خویش     مرد ارچه در فراق تو فرهاد زنده باد

 .............

.............

(۷)

هنوز هوشیار بود  ٬ اما به وضوح مرگ را در چهره اش می دیدم و می دیدم که در سکوت و تسلیم آن را پذیرفته است . گفت که حدود ۷۰۰ شعر چاپ نشده دارد و همان جا و همام دم از حامی و دوست همیشگی اش - ایرج صف شکن - خواست که آنها را منتشر کند . که می دانم ٬ مطمئنم او نیز این خواسته شاعر را برآورده خواهد کرد .

(۸)

از بیمارستان سعدی شیراز که بیرون آمدم هوا هنوز روشن بود فرصت پیاده روی اندوهباری را داشتم . پیاده رفتم تا به هیاهوی کلاغ هایی رسیدم که خسته از کار روزانه باز می گشتند و درخت های آشنای بیمارستان نمازی را می جستند . نه مثل منصور برمکی که خاموش وخسته تن به مرگ می سپرد .

حالا حوالی سه ماه از آن ملاقات بعد از ظهر می گذرد . خبر مرگ شاعر را اول راد قنبری شاعر جوان به من داد  و بعد فیض اله شریفی . و این به تاریخ ۱۲/۱۱/۸۶ بود و از قضای روزگار درست همزمان با سالروز مرگ شاپور بنیاد  . (۱۳۷۸ - ۱۳۲۶ )

(۹)

شیراز شهر شاعران است ٬ با انزوای رقت بارشان . از پیر ترین شان پرویز خائفی تا جوانترین شان مثل همین راد قنبری که پیش از این نامش را اوردم . و به شما شاعران بگویم : شما هرگز با شعرهایتان جهان را تغییر نداده اید و نمی دهید . تنها و تنها بار زندگی را برای خود و دیگران قابل تحمل می کنید . کاری البته بس عظیم که جز شما هیچ کس ٬ هیچ کس ٬ هیچ کس دیگر از عهده آن بر نمی آید . مثل منصور برمکی که جز شاعری کار دیگری در این جهان نداشت و جز " تحمل پذیری بار سنگین هستی " باری از دوشمان بر نداشت .

(۱۰)

به حرمت شاعر دوقطره اشکم را از صفحه کاغذ پاک نمی کنم تا مگر شما هم رطوبت آن را احساس کنید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:57  توسط سیروس نوذری  | 

 

( ۱ )

گل ها ی سپید

شاداب تر

در اطاق سرد نیمشب

 

( ۲ )

سپید بمانید

و یک شامگاه دیگر 

                       شادم کنید

 

( ۳ )

تمام شب

به چشم میهمانان نیامد

چهار شاخه داوودی

 

 

( ۴ )

بگو چگونه بلرزد دلی

وقتی که پرپر

             نمی شوی

( ۵ )

بی برگ

      میان گلدان

شاخه ای یاس زرد

 

(۶)

فردا در این اتاق

لیوان آبی هست

با شاخه گلی پژمرده

 

( ۷  )

یک شب

           در آن گلدان

            در آن گلدان خالی  

( ۸  )

تمام شب 

مریمی هستم  

در تنگ آب

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:34  توسط سیروس نوذری  | 

 

(۱)

تکه ابری

             در آب ها

نشان آن که تو آنجائی

(۲)

آب

   ترا قاب گرفت

و در خیال خواب  نشاند

(۳)

در بادها

یا من از یاد رفته ام

یا تو نیستی

(۴)

چه کوتاه

زمستان که رفته ای

بهار که باز نمی آئی

(۵)

میان ابرها

کمی آسمان

کمی دوست

 

(۶)

سه لایه دارد غم

                اندوه

         روی ماتم

(۷)

چه ساده جهان پنهان می شود

زیر برف

    برف

(۸)

دو شمع خاموش

یکی برای شامگاه

یکی برای " شاپور "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:55  توسط سیروس نوذری  |